درباره نویسنده
راحله
عشقبازی‌ به‌ همین‌ آسانی‌ست... که‌ دلی‌ را بخری‌ بفروشی‌ مهری‌ شادمانی‌ را حر‌اج‌ کنی‌ رنجها را تخفیف‌ دهی‌ مهربانی‌ را ارزانی‌ عالم‌ بکنی‌ و بپیچی‌ همه‌ را لای‌ حریر احساس‌ گره‌ عشق‌ به‌ آنها بزنی‌ مشتری‌هایت‌ را با خود ببری‌ تا لبخند...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • راحله
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • افکار من
  • ...
  • ۱۳۸٩/٩/۸
  • ۱۳۸٩/۸/۸
  • ایمان
  • چتر من...
  • خدا
  • کوتاه نوشت من!
  • فصل مشترک!
  • ۱۳۸٩/٥/٢۸
  • روی ماه خدا را ببوس!
  • آرتور آشه
  • فانوس...
  • بخند...
  • واسه یه نفر...
  • رضا...
  • نیمکت...
  • این روزها...
  • پدر...
  • شریعتی...
  • شب آرزوهای من...
  • تو را...
  • یک روز زندگی
  • اثر انگشت...
  • باران...
  • و بدانیم که هست...
  • داستان
  • منت خدای را عز و جل...
  • ۱۳۸٩/۱/۸
  • نگاه نو...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • مهر ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
دوستان من
  • آسمانِ آبي ِسردبير ِ آبي ِ آسماني
  • طريقت اندرون حقيقت
  • دوست منتظرنماي من
  • مستر لاور(Mr lover)
  • مشترک مورد نظر
  • عارفانه و عاشقانه
  • وسعت بي انتها
  • سلام بر زندگي
  • خانه آقای کوچک
  • تاراي بي پروا
  • توكاي مقدس
  • دلا و زندگي
  • هفت ونيم
  • گرينگوي پير
  • گوريل فهيم
  • كدئين
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



یار، یار من باشد...
خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد...
افکار من
نویسنده: راحله - ۱۳٩٠/٩/٢٩

صبح:

من تازگی ها به این نتیجه رسیدم که هیچ دلیل خارجی واسه انجام ندادن کارهایی که دوست داریم انجام بدیم و انجام نمی دیم وجود نداره. همه اش تنبلی و بی انگیزگی خودمونه. من تازگی ها بدجوری به جمله "خواستن توانستن است" اعتقاد پیدا کردم.

ظهر:

دوست ندارم آدمایی رو که بی معرفتی و بی وفایی خودشونو می ذارن پای گرفتاری...

شب:

امروز داشتم فکر می کردم به این سؤال که آدمایی که صبح تا شب تلاش می کنن، خستگی ناپذیرن و هر روز با نشاط تر از قبلن دقیقا به چی فکر می کنن؟!!

 

 

نظرات ()



...
نویسنده: راحله - ۱۳٩٠/٧/۱٤

تجربه نشون داده که نوشتن توی وبلاگ دیگه واسه من خوشایند نیست.

تجربه نشون داده که نباید به خاطر 4 تا خواننده سادیسمی و 40 تا نظر سادیستیک بذارم برم.

تجربه نشون داده که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.

تجربه نشون داده که نمی تونم ننویسم. نمی تونم.

پس سلام! دوباره سلام...

نظرات ()



 
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٩/۸

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها
شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر
کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی
به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی
کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها
هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت
پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه
می‌خوابند،
بعضی‌ها
برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها
صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی
ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن
را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی
ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری
اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی
از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کره زمین و بعضی
به وسعت کل هستی.
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما جزو کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟

نظرات ()



 
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/۸/۸

گاهی تمرین زن بودن می کنم و گاهی مردی می شوم در لباس زن!

گاه تمرین همکار خوب بودن می کنم!

گاهی تمرین معشوقه بودن  می کنم و چه بلند می شود عشوه ها و نازهایم ، گاهی تمرین عاشق بودن می کنم و چه بلند می شود دیوار صبر و بردباریم!

گاه خرقه دختری دلسوز به تن می کنم برای پدر و مادرم و  گاه خواهری دوست داشتنی می نمایم برای خواهر و برادرم! گاه قدم را کوتاه می کنم، صدایم را ریز می کنم و می شوم خاله ای مهربان برای خواهرزاده هایم!

و گاه خسته می شوم از این همه نقش های رنگارنگ!

 آدم بودن سخت ترین امتحان خداست و کاش می دانستم صبح تا شب نقش هایم را خوب بازی می کنم یا نه؟ کاش می دانستم!

دلم راحله ای می خواد بی غل و غش!

خدایا دریاب راحله را!!!!

 

نظرات ()



ایمان
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٧/٢٩

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.

دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش.، نیز غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید اغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل
پسر نوح این را گفت و رفت.

دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟

عرفان نظر آهاری

نظرات ()



چتر من...
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٧/۳

بگذار این ابر سرنوشت هرچه دلش می خواهد ببارد، چتر من خداست ...بغل

.

.

.

نظرات ()



خدا
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٦/٢٩

بچه بودم فکرمی کردم خدا هم شکل ماست؛

 

مثل من ، تو ، ما ، همه، اونیز موجودی دوپاست.

 

در خیال کوچک خود فکر می کردم خدا؛

 

پیرمردی مهربان است وبه دستش یک عصاست.

 

یک کت وشلوار می پوشد به رنگ قهوه ای ؛

 

حال وروز جیب هایش هم همیشه رو به راست .

 

مثل آقاجان به چشمش عینکی دارد بزرگ ؛

 

با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست .

 

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد؛

 

سرفه های او دلیل رعد وبرق ابرهاست

 

گاه گاهی نسخه می پیچد طبابت می کند؛

 

مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست .

 

فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ ؛

 

مثل آدم ها و من در خواب های خوش است .

 

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام؛

 

او حسابش از تمام عالم وآدم جداست .

 

مهربان تر از پدر ، مادر، شما ، آقا بزرگ ؛

 

او شبیه هیچ فردی نیست چون او خداست.

 

نظرات ()



کوتاه نوشت من!
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٦/٢٠

به زینب( دوست و همکارم )زنگ زدم و داشتم شرح ماوقع امروز رو براش می گفتم. حرفام که تموم شد بهم گفت راحله الان روبه روی دریام... صدای امواج دریا از پشت گوشی شنیده می شد و  یهو دل من پر شد از هوای دریا، از فکر غروب دل انگیزش مست شدم و  روح و روانم زنده شد. تو خیالم پاهامو روی شن های نرمش فشار می دادم ریزش نم نم بارون و نوازش دل نوازشو  رو صورتم حس می کردم، تو خیالم به صدای گوش ماهی ها گوش جان سپردم و  به راستی هرچند کوتاه ولی از اون همه زیبایی خیالی لذت بردم...

راستش  دلم واسه دریا خیلی تنگ شده بود!

همین!

پی نوشت1: آدم چقدر می تونه از یه مکالمه ی کوتاه تلفنی انرژی بگیره!قلب

پی نوشت 2:دوسٍت دارم زندگی! دوسٍت دارم دنیا! دوسٍت دارم خدا!

پی نوشت3: واسه حس خوب الانم و همه نعمت های کوچیک و بزرگت شکر! شکر ! شکر!بغل

پی نوشت4: راستی سلاممممژه

 

نظرات ()



فصل مشترک!
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٦/۱۱

بهش میگم امشب  شب قدره ها! خیلی دعا کن . دعا کن که...( دعام خصوصیهچشمک)


بهم میگه تو نمی گفتی هم من این دعارو میکردم... مثل همیشه که این دعارو می کنم!

قلبم پر میشه از یه دنیا امید و اینکه حداقل الان تو این شرایط ،یه چیز مشترک داریم.

یه دعای مشترک!

 .

 .

.

.

پی نوشت 1: شب قدر امسال بر نیک تقدیری من هم دعا کنید.

پی نوشت 2: سلامبغل

نظرات ()



 
نویسنده: راحله - ۱۳۸٩/٥/٢۸
پرسیدم ...
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز  .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

 

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست .

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »