یار، یار من باشد...

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد...

رمضان 93

رمضان

 

 

رمضان امسال را در حالی سپری می کنم که فصل جدید زندگی ام تقریبا آغاز شده. خانه و وسایلم را چیدم و منتظر جشن عروسی پس از ماه رمضان هستم. از خدا می خواهم در این ماه عزیز دل همه ی بندگانش را شاد کند و به من کمک کند که به معنای واقعی یاد بگیرم که چگونه خوب زندگی کنم... الهی آمین

+   راحله ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٦

 

نوشتن واسه بعضی از آدما مثل من مرهمه... مرهم بعضی زخمای کهنه. 

ولی بعضی وقتا آدم از سر بی حوصلگی یادش میره از این مرهم استفاده کنه...

نوشتن به آدم انرژی میده انگیزه می ده...

نوشتن باعث میشه درونمو بیشتر بشناسم بیشتر فکر کنم...

کاش بیشتر بنویسم...

+   راحله ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٧

تقدیر

ماه رمضون امسال باز هم به شب قدر رسید...

یک سال دیگه گذشت...

شب نوزدهم

شب بیست و یکم

شب بیست و سوم

نمی دونم چقدر پیش خدا آبرو داشتم و تقدیرم چی بوده و چی رقم خورده... اما از اینجایی که هستم راضی ام...

باور کردم که بهترینارو برام رقم می زنه چون تنها تکیه گاه و نقطه اتکام  خداست....

امسال سال تلخ و شیرینی بوده تا حالا...

عقد کردم...

و چند ماه بعدش پدرم به رحمت خدا رفت...

خوشحال شدم. غمگین شدم. از ته دل خندیدم و با تمام وجود ضجه زدم....

ولی با همه اینها راضی ام

راضی ام به رضای خدایی که همیشه بهترین هارو برام رقم میزنه...

 

+   راحله ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸

دلتنگی...

دلتنگی یعنی شبهای بی قراری و نبودن تو...

دلتنگی یعنی نبودن لمس مهربون دستات...

دلتنگی یعنی گم شدن طعم دل انگیز لبهات...

دلتنگی یعنی نبودن تو...

.

.

.

× امروز وقتی اسمشو تو شناسنامه ام دیدم... حس عجیبی داشتم... اینکه تار و پود وجودت گره بخوره با بند بند وجود یک مرد... مردی که اسمش تو شناسنامته... حس عجیبیه این حس... دوسش دارم...

+   راحله ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۸

افکار من

صبح:

من تازگی ها به این نتیجه رسیدم که هیچ دلیل خارجی واسه انجام ندادن کارهایی که دوست داریم انجام بدیم و انجام نمی دیم وجود نداره. همه اش تنبلی و بی انگیزگی خودمونه. من تازگی ها بدجوری به جمله "خواستن توانستن است" اعتقاد پیدا کردم.

ظهر:

دوست ندارم آدمایی رو که بی معرفتی و بی وفایی خودشونو می ذارن پای گرفتاری...

شب:

امروز داشتم فکر می کردم به این سؤال که آدمایی که صبح تا شب تلاش می کنن، خستگی ناپذیرن و هر روز با نشاط تر از قبلن دقیقا به چی فکر می کنن؟!!

 

 

+   راحله ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩

...

تجربه نشون داده که نوشتن توی وبلاگ دیگه واسه من خوشایند نیست.

تجربه نشون داده که نباید به خاطر 4 تا خواننده سادیسمی و 40 تا نظر سادیستیک بذارم برم.

تجربه نشون داده که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.

تجربه نشون داده که نمی تونم ننویسم. نمی تونم.

پس سلام! دوباره سلام...

+   راحله ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٤

رمضانی دوباره...آغازی دوباره...

من... خدا... شبانه های عاشقانه...

خدایا شکرت واسه ورود به ماه رمضون... ماه عسل...

خدایا کمکم کن ...

خدایا ...

خدایا می دونی توی دلم چه خبره...

خدایا...

+   راحله ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٩

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها
شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر
کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی
به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی
کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها
هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت
پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه
می‌خوابند،
بعضی‌ها
برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها
صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی
ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن
را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی
ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری
اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی
از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کره زمین و بعضی
به وسعت کل هستی.
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما جزو کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟

+   راحله ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸

 

گاهی تمرین زن بودن می کنم و گاهی مردی می شوم در لباس زن!

گاه تمرین همکار خوب بودن می کنم!

گاهی تمرین معشوقه بودن  می کنم و چه بلند می شود عشوه ها و نازهایم ، گاهی تمرین عاشق بودن می کنم و چه بلند می شود دیوار صبر و بردباریم!

گاه خرقه دختری دلسوز به تن می کنم برای پدر و مادرم و  گاه خواهری دوست داشتنی می نمایم برای خواهر و برادرم! گاه قدم را کوتاه می کنم، صدایم را ریز می کنم و می شوم خاله ای مهربان برای خواهرزاده هایم!

و گاه خسته می شوم از این همه نقش های رنگارنگ!

 آدم بودن سخت ترین امتحان خداست و کاش می دانستم صبح تا شب نقش هایم را خوب بازی می کنم یا نه؟ کاش می دانستم!

دلم راحله ای می خواد بی غل و غش!

خدایا دریاب راحله را!!!!

 

+   راحله ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۸

ایمان

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.

دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش.، نیز غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید اغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل
پسر نوح این را گفت و رفت.

دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟

عرفان نظر آهاری

+   راحله ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٩

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir